X
تبلیغات
رایتل

حرف دل ...

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیوهاشان

 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت

چند وقتی بود که حس دل تنکی مثل دستان چروکیده پیر خرفتی چنان گلوی من را می فشرد که تاب و تحمل من رو از من گرفته بود با خودم گفتم باید دور شد از این خاک غریب از خونه زدم بیرون کمی بی هدف در نهایت تصمیم  این شد که به سهراب سری بزنم و این شد که را هی مشهد اردهال شدم تا با دیدار جان جانان این لباس تنگی را از جسم و جان بکنم یکی دو روزی میهمان عزیز دل شدیم و در نهایت یه سرم به بی بی فاطمه معصومه زدیم آخه ارادت خاصی به این بی بی دارم و امشبم از این سفر شیرین برگشتم و حالا یه دل تنگی ....
اونم از نبودنم ...

بی خیال تاشقایق هست زندگی باید کرد.