حرف دل ...

کاش می دانستم

باز در دفتر دل تنگی من
جمله ها زرد و خمود
کلمات بی حالند
تو نباشی
دل من غمگین است
کاش می دانستم
روزگاری که مرا ترک کنی
نزدیک است
کاش می دانستم
روزهای بی تو
روزگار سختی است
روزگاری که تو از آن بی خبری
کاش می دانستم
تو برای ماندن
به دلم سر نزدی
آمدی تا بروی
کاش می دانستم
تو اگر کوچ کنی
غنچه ها پژمرده
آسمان سرد و سیاه
لاله ها می میرند
کاش می د انستم
که تو هم
این همه دل تنگی را
می دانی
کاش می دانستم ...

نمی خواستم که دلم خونه غم بشه اما ندیدم از غم با وفاتر
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید رسم وفا
حالا اما دل من شده اسیر غم ها
نمی دونم که چرا نمیشه مثل ادم زندگی کرد
نمیدونم که چرا آدما اینهمه بی وفاین
نمیدونم که چرا این همه نامهربونی باید باشه
نمیدونم که چرا زندگی برای من جهنمه
کاش می شد ثانیه ها رو پس گرفت