X
تبلیغات
رایتل

حرف دل ...

دگر فریادها درسینه ی تنگم نمی گنجد

دگر فریادها درسینه ی تنگم نمی گنجد
دگرتریاک و بنگ و شیره آرامم نمی سازد
دگر قلبم چونان کان است,آری معدن اندوه و حرمان است
مرا تنهاچنین طردم مسازید
مرا با قایقی از غم,در این فصل بهار زندگانی
به سوی ساحل حسرت مرانید
دلی پر از شراب آرزو دارم
لبی دور از لبانش,تشنه خون دارم
زدست دل هزاران گفت و گو دارم
دلم خواهد زغم فریاد برگیرم: خدانیست
خدایی که از فغان و ناله هایم بی خبرباشد, خدا نیست
خداوندا, عجب امشب سخن گفتم
عجب اسرار دل را من آشکارا بیان کردم
خداوندا اگر در نئشه ی افیون, گناهی از من مستانه سر زد  ببخشیدم
واما نه,چرا من رو سیاه باشم
چرا قلاده ی تهمت مرا درگردن اندازند
می رقصنده در ساغر
صدای ساز رامشگر گنهکارند
که اینسانم بدر کردند
مرا از خویشتن اکنون