حرف دل ...

زمزمه دلتنگی ساعت

می شنوی ؟ این زمزمه دلتنگ از خیالی دور را ؟
نه .....!
این صدای بم محزون، این کسی که چون من غریب غریبانه بس دلگیر می نالد
نمی دانم شاید از او که رفت
از او که شد و باز نیامد
از دل مشغولیهای من و تو می خواند
و شاید از من بی تو سخن ساز می کند
پس چرا چنین خسته ، دلشکسته ، بسته ؟!
تو هم اگر مثل او یاد روزهای تلخ رفته گرده ات را
تا کرده بود شاید .... شاید همین گونه می خواندی که او می خواند
او که خاکستر خاطره ها را بر هم می زند
او که از قشنگترین، ‌بهترین لحظه های رفته
صد سینه سخن دارد
او که خوانده و می خواند
آه ای زیباترین !
بی تو خاکسترم ...!

¯

       گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید